با اولین ضربه تپش قلبت از خواب می پری
در دریای اندیشه ها و یادهای گذشته دور بادبان کشیدی
خواب و خیال هایت با واقعیت های سخت و خشن در می آمیزد
و آنگاه وقتی بادبان برافراشته شد
میبینی که چشم هایت از اشک نمناک است
همه ترس هایی که هرگز به سخن در نیامده اند
به تو میگویند تصمیم نهایی ات را بگیری
تو کیستی که بگویی بر علت و انگیزه کارهای جهان آگاهی ؟
در زیر آسمان بی پایان
بعضی به دنیا می آیند
و بعضی میمیرند
جنگ در میگیرد
صلح میشود
اما سر انجام روزی همه چیز از کار می افتد
فولاد هم زنگ خواهد زد
انسان های مغرور همه خاک میشوند
و در نهایت
زمانه همه چیز را رو به راه میکند
و این ترانه به پایان میرسد :)
نوع مطلب :
برچسب ها :