میدونم
خیلی سخته که سفره دلت رو برای کسی باز نگهداری
وقتی که حتی نزدیک ترین دوستانت هم بهت زخم میزنن
باور کن اگه میتونستی قلب شکسته ای رو التیام ببخشی
اینطوری مسحور زمان نمیشدی
من
گاهی وقتا به زمان احتیاج دارم
برای خودم تنها باشم
هرکسی به تنهایی احتیاج داره
وقتی که ترسها فروکش میکنن
هنوز سایه ها باقی هستند
میدونم
هنوز هم میشه عاشق بود
وقتی دیگه کسی برای سرزنش کردن
باقی نمونده
پس اصلا به تاریکی ها اهمیت نده
هنوز هم میشه راهی پیدا کرد
چون هیچ چیز جاودانه نیست
حتی سرمای زمستان




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

در غروب سرد پاییزی
قدم زنان
در میان انبوهی از برف
سیگاری بر لب
افکار مشوش
سوز سرما
سکوتی مطلق
نسیمی سرکش
صدای زمزمه ای را میشنیدم
براستی از کجا بود ؟
مات و مبهوت به راهم ادامه دادم
مادامی که پیش میرفتم
زمزمه بلند تر میشد
براستی چه بود ؟
پیر مردی فرتوت
لبخند زنان گفت:
"این آواز خداحافظی است که  سرداده اند"
پرسیدم: چه کسانی ؟ به چه سبب ؟
گفت: مگر نمیبینی چند روزی به پایان عمر اینان نمانده است ؟
اندکی دیگر خورشید زندگی اینان
با فرارسیدن زمستان
غروب خواهد کرد
ولی غم و اندوهی در صدایشان نیست
این زمزمه نیست
ترانه امید است
دیگر لباسی بر تن ندارند
اندوخته ای ندارند
ولی امید دارند



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 28 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

نمیتوانم باور کنم
زمان سپری شد و
ما هنوز تنها هستیم
خیلی کار های ناتمام
حرف های ناگفته
 باقی مانده
غیر ممکن نیست
ولی بسیار دشوار
چگونه برایت توضیح دهم که متوجه شوی
احساسی که باور داری را بپذیر
گاهی حس میکنم
دلم برای لبخند زیبایت تنگ شده
حس نمیکنم
واقعا دلم تنگ شده





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

نور شمع سو سو میزد
خیره شدی به چشمان من
چه میخواهی ؟
از من چه میخواهی !؟
آنقدر باید بخوانم تا دیگر نتوانم !؟
انقدر گیتار بزنم تا انگشتانم زخم شود ؟
براستی که راضی کردن تو چه سخت است
نگفتی
از من چه میخواهی ؟
خیال میکنی چیزی را میدانم که تو نمیدانی ؟
اگر قول پاسخ ندهم, خواهی رفت ؟
هنوز هم باید زیر باران منتظرت بمانم ؟
من مردی نیستم که به او احتیاج داری
نگفتی, از من چه میخواهی ؟
دنیا از آن توست
میتوانی خواب ببینی
روی آب راه بروی
هرچه را ببینی تصاحب کنی
نمیشنوم
چگونه ؟
سلطه کامل میخواهی ؟ روحت را بفروش !
این همان چیزی است که به آن احتیاج داری...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 22 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

براستی در پس آن دیوار چیست ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 17 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

شبانه روز خود را از دیگران پنهان میکردم

نمیدانستم چه بر سرم خواهد آمد

فقط زنده بودم و به سختی نفس میکشیدم

داغان

مطمئن باش از دهان من صدایی نخواهی شنید

عمریست که زندگی را واژگون گذراندم

غیر از سردی, حس دیگری در ارتباط با دیگران ندارم

این قلب خونین

به سختی میتپد

سوگند خاموشی خورده ام

و حتی صدای افکار بلند پروازانه ام را هم نمیشنوم

در این تاریکی چراغی می افروزم

و با لبخندی سرد تاریکی را احاطه میکنم

به سوی زندگی میخزم

اعصابم از کار افتاده

در یک کلام

زیر و رو شده ام

اکنون او را ببین

رنگی به رخسار ندارد

اما کماکان به هوش است

گلویش گرفته

عمریست که واژه ای به زبان نیاورده

ولی میتواند واژگان را به وضوح از دهان من بشنود

با این واژگان, از درون ابری که مرا احاطه کرده

به وضوح میبینم

کمی تامل کن و نام مرا بخوان

اکنون دوباره میتوانیم صدایمان را بشنویم

دستم را به سوی روزی دراز کرده ام

هنگامی که باد ابر ها را برده

من با تو ام

میتوانم نامت را بگویم

و باز دوباره

میتوانیم صدای همدیگر را بشنویم.

در کنجی خزیده

پرده سیاه و سفید چشمک میزند

رود بی پایان یاوه و نفرین

به سوی دریای جلوه های خیالی جاریست

موجودی که خودش را نابود میکند

هنوز در انتظار شکستن امواج

در حصر خشم آتشین بر بلندا ایستاده

تا بدن تکه تکه خود را به اعماق آتش نفرین شده پرتاب کند

با این حال

هنوز پردی سیاه و سفید در انتظار شکستن شعله ها

چشمک میزند.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

نگاهی بی تاب در فضایی دلگیر

نگاهی درخشان و من در جاده میرانم

همچنانکه بی پایان میچرخیدم موسیقی مینواخت و مینواخت

هیچ اشاره ای, هیچ حرفی که آن دختر از شرفش دفاع کند در میان نبود

در پاسخ خواهشم آهی کشید و پذیرفت

همچنانکه ثبات عزم من محک زده میشد زلفی افشاند

و آنگاه دل هایمان شعله کشیدو غرق در خواهش شدیم

او را به تل هیزم مرده سوزی بردم و بی آنکه به عاقبت کاار بیندیشم

خود را به پوسیدگی سپردم

یک لغزش ! و از حفره پایین افتادیم

مثل چشم به هم زدنی بود

یک لغزش آنی عقل

که یک زندگی را به یک زندگی دیگر متصل میکند

پشیمانی ناچیزی که هیچگاه فراموش نخواهی کرد

امشب اینجا از خواب خبری نیست

بواقع عشق بود یا پندار عاشقی ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

بوی خوش اندوه بزرگی بر زمین می گسترد
حلقه های دود بر می خیزند و در آسمان تار در هم می آمیزند
مردی خوابیده و خواب کشتزاران سبز و رودها را می بیند
اما در بامداد, بی هیچ دلیل برای برخاستن, بیدار می شود
او مونس خاطر یک بهشت گمشده است
دقیقا نمی داند در جوانیش بوده یا در رویا
تا ابد به دنیای گذشته زنجیر شده
این به هیچ وجه کافی نیست
خونش یخ زده و از ترس لخت شده
زانو هایش لرزیده و شب از پا در آمده
در لحظه حقیقت دستانش سست شده بود
گام هایش متزلزل شده بود
یک دنیا, یک حس
زمان می گذرد و رود همچنان جاریست
و او با درود عشق گمشده و ایثار می گوید
و پاسخ های خاموشی می شنود که خواهش را بر می آشوبند
و تیره و گل آلود به دریای سیاه می ریزند
اشارتی شوم از آنچه باید روی دهد
بادی بی پایان از درون این شب می وزد
و خاکی در چشمانم می ریزد که کورم می کند
و سکوتی است که بس رساتر از کلمات
سخن از پیمان های شکسته می گوید.



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service
( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ

چرا باید از مرگ بهراسم؟


مدیر وبلاگ: Mind Service
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو