خب
پس فکر میکنی که میتوانی تشخیص بدهی
بهشت را از دوزخ ؟
آسمان های آبی را از درد ؟
مزرعه های سبز را از خط فولادی و سرد راه آهن ؟
لبخندی را از یک نقاب ؟
واقعا فکر می کنی میتوانی تشخیص بدهی!؟
آیا تو را وادار نکردند که
قهرمانانت را با ارواح تاخت بزنی ؟
خاکستر داغ را با درخت ها؟
هوای گرم را با نسیم خنک؟
آسایش سرد را با تغییر؟
آیا نقش سیاهی لشکر را در جنگ با نقش مهم در یک قفس معاوضه کردی؟
چقدر دلم می خواست که اینجا بودی
ما دو روح گمشده هستیم که در تنگ ماهی شنا می کنیم
سالهای سال است که
همان جایی که بودیم هستیم
چه چیزی یافته ایم؟
همان ترس های قدیم را !
و واقعا کاش اینجا بودی
یادت است وقتی که جوان بودی مانند الماس میدرخشیدی ؟
اکنون در چشمانت نگاهی است که مانند تاریکی اعماق کهکشانهاست
کسی نمیداند کجا هستی
چقدر نزدیک یا دور
هرکجا که هستی
بدرخش ای الماس دیوانه.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service
درباره وبلاگ

زندگی،تجربه،پیشرفت


مدیر وبلاگ: Mind Service
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو