این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

شبانه روز خود را از دیگران پنهان میکردم

نمیدانستم چه بر سرم خواهد آمد

فقط زنده بودم و به سختی نفس میکشیدم

داغان

مطمئن باش از دهان من صدایی نخواهی شنید

عمریست که زندگی را واژگون گذراندم

غیر از سردی, حس دیگری در ارتباط با دیگران ندارم

این قلب خونین

به سختی میتپد

سوگند خاموشی خورده ام

و حتی صدای افکار بلند پروازانه ام را هم نمیشنوم

در این تاریکی چراغی می افروزم

و با لبخندی سرد تاریکی را احاطه میکنم

به سوی زندگی میخزم

اعصابم از کار افتاده

در یک کلام

زیر و رو شده ام

اکنون او را ببین

رنگی به رخسار ندارد

اما کماکان به هوش است

گلویش گرفته

عمریست که واژه ای به زبان نیاورده

ولی میتواند واژگان را به وضوح از دهان من بشنود

با این واژگان, از درون ابری که مرا احاطه کرده

به وضوح میبینم

کمی تامل کن و نام مرا بخوان

اکنون دوباره میتوانیم صدایمان را بشنویم

دستم را به سوی روزی دراز کرده ام

هنگامی که باد ابر ها را برده

من با تو ام

میتوانم نامت را بگویم

و باز دوباره

میتوانیم صدای همدیگر را بشنویم.

در کنجی خزیده

پرده سیاه و سفید چشمک میزند

رود بی پایان یاوه و نفرین

به سوی دریای جلوه های خیالی جاریست

موجودی که خودش را نابود میکند

هنوز در انتظار شکستن امواج

در حصر خشم آتشین بر بلندا ایستاده

تا بدن تکه تکه خود را به اعماق آتش نفرین شده پرتاب کند

با این حال

هنوز پردی سیاه و سفید در انتظار شکستن شعله ها

چشمک میزند.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

نگاهی بی تاب در فضایی دلگیر

نگاهی درخشان و من در جاده میرانم

همچنانکه بی پایان میچرخیدم موسیقی مینواخت و مینواخت

هیچ اشاره ای, هیچ حرفی که آن دختر از شرفش دفاع کند در میان نبود

در پاسخ خواهشم آهی کشید و پذیرفت

همچنانکه ثبات عزم من محک زده میشد زلفی افشاند

و آنگاه دل هایمان شعله کشیدو غرق در خواهش شدیم

او را به تل هیزم مرده سوزی بردم و بی آنکه به عاقبت کاار بیندیشم

خود را به پوسیدگی سپردم

یک لغزش ! و از حفره پایین افتادیم

مثل چشم به هم زدنی بود

یک لغزش آنی عقل

که یک زندگی را به یک زندگی دیگر متصل میکند

پشیمانی ناچیزی که هیچگاه فراموش نخواهی کرد

امشب اینجا از خواب خبری نیست

بواقع عشق بود یا پندار عاشقی ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

بوی خوش اندوه بزرگی بر زمین می گسترد
حلقه های دود بر می خیزند و در آسمان تار در هم می آمیزند
مردی خوابیده و خواب کشتزاران سبز و رودها را می بیند
اما در بامداد, بی هیچ دلیل برای برخاستن, بیدار می شود
او مونس خاطر یک بهشت گمشده است
دقیقا نمی داند در جوانیش بوده یا در رویا
تا ابد به دنیای گذشته زنجیر شده
این به هیچ وجه کافی نیست
خونش یخ زده و از ترس لخت شده
زانو هایش لرزیده و شب از پا در آمده
در لحظه حقیقت دستانش سست شده بود
گام هایش متزلزل شده بود
یک دنیا, یک حس
زمان می گذرد و رود همچنان جاریست
و او با درود عشق گمشده و ایثار می گوید
و پاسخ های خاموشی می شنود که خواهش را بر می آشوبند
و تیره و گل آلود به دریای سیاه می ریزند
اشارتی شوم از آنچه باید روی دهد
بادی بی پایان از درون این شب می وزد
و خاکی در چشمانم می ریزد که کورم می کند
و سکوتی است که بس رساتر از کلمات
سخن از پیمان های شکسته می گوید.



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

بر فراز سرمان مرغ دریایی آرام و بیحرکت نشسته
و زیر پایمان ارتعاشات امواج در عمق غار های پر پیچ و خم مرجانی نفوذ کرده
طنین لرزان جزر و مد از دوردست به گوش میرسد
و همه چیز سبز و اقیانوسی رنگ
هیچ کس مارا به خشکی هدایت نکرد
و هیچ کس دلیلش را نمیداند
اما چیزی خیره میشود و چیزی سعی میکند و به سوی نور پرواز میکند
غریبه هایی که از خیابان عبور میکنند با دو دیدگاه می نگرند
من در جایگاه تو هستم و چیزی که میبینم خودم است
و آیا تو را با خودم میبرم و به خشکی هدایت میکنم و به خودم
توانایی هایم را اثبات میکنم ؟
هیچ کس ما را به سوی خشکی فرا نمیخواند
و هیچ کس از آنجا زنده عبور نمیکند
و هیچ کس حرف نمی زند
و هیچ کس تلاش نمیکند
و هیچ کس به سوی نور نمیرود.
هر روز در چشمان شب زنده دار من فرود می آیی
و با پافشاری مرا به پرواز وامیداری
انعکاس نور همچون بالهای خورشید به داخل برافراشته میشود و دیگر چیزی یادم نمی آید
انچه میدانم این است که کسی سروده های کودکیم را برایم نخواند
و کسی مجبورم نکرد چشم هایم را ببندم
عاقبت پنجره را میشکنم و به سوی تو پرواز میکنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

ما و آنها
همه مان روی هم رفته فقط آدم های معمولی هستیم
من و تو
فقط خدا می داند که دلخواه ما این نباشد

از پشت سر فریاد زد "به پیش"
و سرباز های خط مقدم به خاک افتادند
و ژنرال نشست و خط های نقشه جابه جا شدند
سیاه و کبود و زخم و زیلی
هیچ کس به هیچ کس نیست، شیر تو شیر عجیبی است
آخرش هم باید دور خودت بگردی و بگردی و بگردی!

مرد پوستر به دست گفت "مگر نشنیده ای که این فقط یک جنگ زرگری است ؟"

مرد تفنگ چی گفت: "گوش کن پسرم"
آن تو برای تو هم جایی هست

بی پول و پله
کاریش نمی شود کرد، اما همه جا فراوان است
پول دار و بی پول
و کی انکار می کند که همه جنگ ها بر سر همین است ؟
بیرون از راه، روز شلوغ و پر کسب و کاری است
فکر هایی در سرم دارم برای دلیلی
پیر مردی که پول چای و یک تکه نان را نداشت، مُرد



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

خب
پس فکر میکنی که میتوانی تشخیص بدهی
بهشت را از دوزخ ؟
آسمان های آبی را از درد ؟
مزرعه های سبز را از خط فولادی و سرد راه آهن ؟
لبخندی را از یک نقاب ؟
واقعا فکر می کنی میتوانی تشخیص بدهی!؟
آیا تو را وادار نکردند که
قهرمانانت را با ارواح تاخت بزنی ؟
خاکستر داغ را با درخت ها؟
هوای گرم را با نسیم خنک؟
آسایش سرد را با تغییر؟
آیا نقش سیاهی لشکر را در جنگ با نقش مهم در یک قفس معاوضه کردی؟
چقدر دلم می خواست که اینجا بودی
ما دو روح گمشده هستیم که در تنگ ماهی شنا می کنیم
سالهای سال است که
همان جایی که بودیم هستیم
چه چیزی یافته ایم؟
همان ترس های قدیم را !
و واقعا کاش اینجا بودی
یادت است وقتی که جوان بودی مانند الماس میدرخشیدی ؟
اکنون در چشمانت نگاهی است که مانند تاریکی اعماق کهکشانهاست
کسی نمیداند کجا هستی
چقدر نزدیک یا دور
هرکجا که هستی
بدرخش ای الماس دیوانه.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

سلام
کسی اونجا هست؟
اگه صدامو میشنوی ققط کافیه سرت رو تکان بدی
کسی نیست ؟
زود باش...همین حالا
میتونم شکستنت رو حس کنم
میتونم دردت رو تسکین بدم
دوباره تو رو روی پاهات وایستونم
راحت باش
باید اول از همه یه سری اطلاعات بهم بدی
فقط چیزای اصلی رو بگو
میتونی زخم هات رو نشونم بدی ؟
هیچ دردی نداری
باید رهایش کنی
امیدوار باش
تو الان در توهمی
تکان خوردن لبهات رو میبینم
ولی صدایت را نمیشنوم
میدونم که هیچ مشکلی نداری
وقتی بچه بودم
احساس کردم کسی به من نگاه میکنه
با گوشه چشمم دیدمش
ولی وقتی برگشتم رفته بود
نمیتونم ساکت باشم
باید حرفم رو بزنم
اون بچه بزرگ شد
رویایش رفت
همین.



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service

اگه تو اهمیت ندادی که چه بر سرم اومد
و منم به تو اهمیتی ندادم
ما می خواستیم که راهمون رو با وجود ملالت ها و درد ها طی کنیم
گاهی به بارون می نگریستیم
جالبه تمام آدم های پست رو مقصر می دونستیم
و به دنبال خوک ها در آسمان میگشتیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 :: توسط : Mind Service
درباره وبلاگ

چرا باید از مرگ بهراسم؟


مدیر وبلاگ: Mind Service
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو