یک صدا
یک بوسه
یک نگاه
چهره ای بیرون قاب پنجره
چگونه کار به اینجا کشید ؟
مردی که میخندید
کودکی که میگریست
صدایی که دروغ میگفت
خورشیدی که به سرخی آتش میسوخت
بستری خالی
گام های سرنوشت
اراده در هم شکسته
بدنی بی حرکت
زن خندید
کودک گریست
مرد جنگید و از پای در آمد
مثل بقیه بود
نه بهترین
و نه بدترین
غر زدن های بی پایان
وراجی هایی که تحمل میکنم
دریای چهره ها
چشمان برانگیخته
صفحات خالی
نگاه بیجان
زندگی بی هدف تا کی ؟
اشک ها همچنان جاریست
مرد در شفق رنگ باخت.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 31 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

میدونم
خیلی سخته که سفره دلت رو برای کسی باز نگهداری
وقتی که حتی نزدیک ترین دوستانت هم بهت زخم میزنن
باور کن اگه میتونستی قلب شکسته ای رو التیام ببخشی
اینطوری مسحور زمان نمیشدی
من
گاهی وقتا به زمان احتیاج دارم
برای خودم تنها باشم
هرکسی به تنهایی احتیاج داره
وقتی که ترسها فروکش میکنن
هنوز سایه ها باقی هستند
میدونم
هنوز هم میشه عاشق بود
وقتی دیگه کسی برای سرزنش کردن
باقی نمونده
پس اصلا به تاریکی ها اهمیت نده
هنوز هم میشه راهی پیدا کرد
چون هیچ چیز جاودانه نیست
حتی سرمای زمستان




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

در غروب سرد پاییزی
قدم زنان
در میان انبوهی از برف
سیگاری بر لب
افکار مشوش
سوز سرما
سکوتی مطلق
نسیمی سرکش
صدای زمزمه ای را میشنیدم
براستی از کجا بود ؟
مات و مبهوت به راهم ادامه دادم
مادامی که پیش میرفتم
زمزمه بلند تر میشد
براستی چه بود ؟
پیر مردی فرتوت
لبخند زنان گفت:
"این آواز خداحافظی است که  سرداده اند"
پرسیدم: چه کسانی ؟ به چه سبب ؟
گفت: مگر نمیبینی چند روزی به پایان عمر اینان نمانده است ؟
اندکی دیگر خورشید زندگی اینان
با فرارسیدن زمستان
غروب خواهد کرد
ولی غم و اندوهی در صدایشان نیست
این زمزمه نیست
ترانه امید است
دیگر لباسی بر تن ندارند
اندوخته ای ندارند
ولی امید دارند



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 28 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

نمیتوانم باور کنم
زمان سپری شد و
ما هنوز تنها هستیم
خیلی کار های ناتمام
حرف های ناگفته
 باقی مانده
غیر ممکن نیست
ولی بسیار دشوار
چگونه برایت توضیح دهم که متوجه شوی
احساسی که باور داری را بپذیر
گاهی حس میکنم
دلم برای لبخند زیبایت تنگ شده
حس نمیکنم
واقعا دلم تنگ شده





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

نور شمع سو سو میزد
خیره شدی به چشمان من
چه میخواهی ؟
از من چه میخواهی !؟
آنقدر باید بخوانم تا دیگر نتوانم !؟
انقدر گیتار بزنم تا انگشتانم زخم شود ؟
براستی که راضی کردن تو چه سخت است
نگفتی
از من چه میخواهی ؟
خیال میکنی چیزی را میدانم که تو نمیدانی ؟
اگر قول پاسخ ندهم, خواهی رفت ؟
هنوز هم باید زیر باران منتظرت بمانم ؟
من مردی نیستم که به او احتیاج داری
نگفتی, از من چه میخواهی ؟
دنیا از آن توست
میتوانی خواب ببینی
روی آب راه بروی
هرچه را ببینی تصاحب کنی
نمیشنوم
چگونه ؟
سلطه کامل میخواهی ؟ روحت را بفروش !
این همان چیزی است که به آن احتیاج داری...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 22 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service

براستی در پس آن دیوار چیست ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 17 خرداد 1390 :: توسط : Mind Service
درباره وبلاگ

چرا باید از مرگ بهراسم؟


مدیر وبلاگ: Mind Service
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو