نور شمع سو سو میزد
خیره شدی به چشمان من
چه میخواهی ؟
از من چه میخواهی !؟
آنقدر باید بخوانم تا دیگر نتوانم !؟
انقدر گیتار بزنم تا انگشتانم زخم شود ؟
براستی که راضی کردن تو چه سخت است
نگفتی
از من چه میخواهی ؟
خیال میکنی چیزی را میدانم که تو نمیدانی ؟
اگر قول پاسخ ندهم, خواهی رفت ؟
هنوز هم باید زیر باران منتظرت بمانم ؟
من مردی نیستم که به او احتیاج داری
نگفتی, از من چه میخواهی ؟
دنیا از آن توست
میتوانی خواب ببینی
روی آب راه بروی
هرچه را ببینی تصاحب کنی
نمیشنوم
چگونه ؟
سلطه کامل میخواهی ؟ روحت را بفروش !
این همان چیزی است که به آن احتیاج داری...
نوع مطلب :
برچسب ها :