یه اتاق خالی
به روشنایی شبی ابری
سکوت
رایحه یاس
سو سوی شمع
چشمانی باز
سیگار
گیتار
و ترانه ای
به بلندی
یلدا


شب یلدای خوبی داشته باشید 



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 30 آذر 1390 :: توسط : Mind Service

زمان میگذرد
جامه شان را بر زمین گذارده اند
و تن عریان درختان
نمادیست از عدم ثبات دنیا
برداشت های انتزائی
و دید های متفاوت
چه اهمیتی دارد ؟
اکنون که جامه شان بر روی زمین است
بر روی برگ ها
محکم تر پا میگذارم
شاید از دید آنها
بازی من
حماقتی بیش نباشد
حال که لذت میبرم
خنده اش از آن من و
سرمایش از آن آنها
زندگی
تداخل افراد و زندگی ها
گاهی خوب
گاهی بد
گاهی عبرت آموز
و گاهی خجالت بار
اکنون که خرسندم و راضی
گام بعدی را محکم تر برمیدارم
باشد که خش خش برگ ها
انتقامی باشد از خیانت پاییز





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 25 آذر 1390 :: توسط : Mind Service

نت ها
اجزای ترانه
این پیکر استوار
روزی از آن کسی بودند
گویی از خجالتشان
صدایشان در نمی آمد
شاید هم از ترسشان!
اکنون که آزادند
از عمق وجود میخوانند
چه زیبا و دلنشین
میخوانند
از آرامش
سکوت میکنم
بخوان




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 24 آذر 1390 :: توسط : Mind Service

باز هم شب
مثل همیشه
فکر و جسمی خسته
سکوت و تنهایی
خلوت من و گیتار
باز هم مثل همیشه
انگشتان سرد
سیم های فلزی
فلزی سخت و بی روح
در ذهنم
نت ها را میبینم و مینوازم
ترانه ای زیبا
حاصل بوسه سیم های بی روح
و انگشتانی سرد
چگونه ممکن است ؟
ترانه ای که حاصل
فریاد دل است
شکایتی از پیمان های
فراموش شده
شاید خاطره انگیز باشد
برای خیلی ها
کسانی که خیلی ها بودند
و خیلی ها که هیچ کسی نبودند
بهانه ای برای کودک بهانه گیر خیالم
شاید که آرام گرفت





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 23 آذر 1390 :: توسط : Mind Service

خدای من
احساسش میکنم
درست در فضا
همه جا
درونم
وجودم
قلبم
تاس را میریزی
میبازی
باختی در کار نیست
آنقدر میبازی تا برنده شوی
با دو چشمان خودم دیدم
اشعارم
نادیده گرفته شد
احساسم دروغ خوانده شد
رفتارم تظاهر خوانده شد
شکستن غرورم
به چه ارزشی ؟
اشتباهات زندگی
گه گاه به گذشته فکر میکنم
پل های پشت سر
مسیر پیش رو
اشتباهات
تجربه
بهای تجربه
برای من که تمام شد
سخت بود
آسان شد
از یاد نمیرفت
فراموش شد
ادامه زندگی
و این جویبار هنوز جاریست
تا ابد خواهد بود !
باز هم احساست میکنم
زلالیت را
چه خوش گفتار و آرامش بخشی
همیشه میروی
این بار را بمان
من با تو حرف دارم
اکنون که از خواب بد
چشم باز کرده ام
کسی جز تو محرم این دل سوخته نیست
ببر
تمام خواب های آشفته ام را به تو میسپارم
ببر
هیچ نپرس
فقط ببر
باشد که در آینده
به وصال معشوق بی کرانت برسی
حتی اگر به وصال معشوقت نرسیدی و
به گلی حیات بخشیدی
نگذار این شومی تبدیل به خار شود
لیاقت تو گلیست سرخ
به یاد آتش عشق
به پاس محبت
هرجا میروی
کسی را سیراب نکن
هیچ موجودی تحمل این همه تلخی و درد را ندارد
ببر
دیگر هیچ نمیگویم
فقط ببر




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 8 آذر 1390 :: توسط : Mind Service

سکوت غوغا میکند
نمیتونم تمرکز کنم
در گوشه ای مینشینم
نمیخواهم دیگر کسی اذیتم کند
چرا میخوای با من حرف بزنی ؟
- که چی ؟
تو هیچ وقت با من حرف نزدی !
- هوم
حس میکنم بازی را دارم میبازم
- چه حسی داری ؟
دارم سقوط میکنم !
- به چی فکر میکنی ؟
فکر کنم میخوام یه چیزهایی بگم
- تو هیچوقت با من حرف نزدی !
یه سری چیزهایی هست که باید بدونی
- بسته ادامه نده
چه حسی داری ؟
- عذابم نده
نباید اینطوری میشد
- تمومش کن لعنتی
داریم به کجا میریم ؟
- از اولشم اشتباه رفتیم
پاک کنت را بردار من را از زندگیت پاک کن
- باشه عزیزم
بدرود
-
خدا حافظ ؟
-
شاید یک هفته
شایدم یک ماه
نه بیشتر
-





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 4 آذر 1390 :: توسط : Mind Service

من
سرنوشتم را در چشمهای تو میجستم و
تو
سرنوشتت را در میان تفاله های چای
چه عادلانه به هم بها دادیم





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 4 آذر 1390 :: توسط : Mind Service

کبریت را کشیدم
باید این باغ یخ زده را به آتش میکشیدم
صدای باد در گوشم پیچید
به افق نگاه کردم
آسمان مثل باغ بی روح یخ زده من
مغلوب تیرگی ابر های سیاه شده بود
نوری بس درخشان
صدای غرشی وحشتناک
وجودم را به لرزه انداخت
به آسمان نگاه میکردم
اولین قطره باران گویی در چشم من افتاد
براستی باران
مفهومی بس عمیق تر از خیس شدن
تا به خودم آمدم
همه جا خیس شده بود
سر مست از بوی باران روی خاک مرده باغ دلم
کبریت خاموش شده بود
مفهومی عمیق
شاید روح گل من
در کالبدی جدید
در قلب هزاران سبزه جدید
به آغوش گرم من باز گردد
من از این هم خوشبین ترم
میدانم اگر موش کور ریشه گل من را جوید
ارزش گل به گل بودنش است
اگر از هیچ رویید
اکنون که گل است
باز هم ریشه خواهد کرد
منتظرت خواهم ماند
هنوز چند کبریت باقی مانده
باشد که روشن کند این دل تیره و تار را
باز هم مدیون تو ام
روح زندگی را در دل مرده ام دمیدی
براستی مفهومی عمیق داری
باران



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 4 آذر 1390 :: توسط : Mind Service
درباره وبلاگ

چرا باید از مرگ بهراسم؟


مدیر وبلاگ: Mind Service
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو